چند ماهی می شود که در موسسه « ماه مهر» سر کلاسهای تاریخ هنر معاصر آقای سمیع آذر می نشینم و واقعا هم لذت می برم و هم بسیار بسیار سود.
حالا می خواهم این لذت و سود را با شما در میان بگذارم برای همین بطور خلاصه و تقسیم بندی شده حاصل هر جلسه را روی وب برای علاقه مندان می گذارم و همچنین برای بچه ها اتاق.
« مقدمه - بخش اول »
مدرنیسم کی شروع شد کی به فرجام رسید؟
در عالم هنر شکی نیست که مدرنیسم تمام شده است هرچند که بعضی از جوامع هنوز به مدرنیسم نرسیده اند.
مدرن بودن امروز به معنی روزآمد بودن نیست در حقیقت به معنی کلاسیک بودن است. عصر مدرن تمام شده حتی اگر مفاهیم آن را به طور کامل درک نکرده باشیم.
غالبترین نظر معتقد است که مدرنیسم پس از رمانتیسم آمده است. امپرسیونیستها در مسیر غالب هنر نوعی انقطاع بوجود آوردند، آنها آرام آرام نه فقط در مورد مفهوم نقاشی بلکه در مورد خود نقاشی درک نوینی داشتند.
نمایشگاه « المپیا» ی ادوارد مونه در دهه ی شصت نقطه ی آغازین هنر مدرن است. وی دو تحول را در « فرم » و « محتوا » بوجود آورد. او تلاش کرد که موضوع رنگ و نور را مستقل از اثر مطرح کند. برای اولین بار ما در یک اثر نقاشی رنگ را مستقل از فرم می دیدیم و حتی جای قلم مو را روی بوم می دیدیم و در این حالت بود که نقاشی، نقاشی بودن خود را نشان می داد.
در حقیقت هنرمندان آن روز شآن نقاشی را بالاتر از آن می دیدند که دریچه ایی باشد از طبیعت یا جامعه. نقاشان و خود اثر نقاشی سعی کرد به مسائل مطلقا نقاشانه بپردازد.
گفتن درد و رنج جامعه و چیزهای دیگر مسائلی نبود که نقاشی بخواهد به آن بپردازد.
ادوارد مونه در نقاشی هایش این کار را کرد از نظر او و هم قطارانش نقاشی بسیار والاتر از ادبیات بود.
همین جریان جریان پیشرویی را در قلمرو هنر نقاشی بوجود آورد که می توان از آن به عنوان شروع مدرنیسم نام برد.
در حقیقت ادراک پیشرفته تر شیئی ( در دوره ی قبل از مدرن ما اول محتوا و موضوع را می دیدیم بعد رنگ را اما در این دوره اول رنگ بود و بعد محتوا اول آبی را دریاب بعد آسمان آبی اما نه اینکه آبی مستقل از آسمان باشد...) و علاقه به دیدن اشیاء نه آنطور که بقیه می بینندبلکه علاقه به دیگر گونه دیدن محیط پیرامون اصلی شد که تا آن روز مطرح نبود.
چیزی که کوبیسم به ما یاد داد اینکه اطراف یک شئی حرکت کنیم و همزمان آنرا بکشیم حتی می توانیم به درون اشیاء برویم و از درون آنها را ببینیم. کوبیسم به ساختار دیدن می پردازد. بیشتر نحوه ی دیدن را به هنرمند می آموزاند. کوبیسم هنری صرفا تصویری نیست بلکه دگرگون کردن فرایند دیدن است.
مدرنیته از زمانی شروع شد که دیدگاه مطلق خدا محوری به انسان محوری گرایید. در هنر مدرن ما بیشتر سطح گرا هستیم اما در رنسانس نقاشی وفادار به پرسپکتیو است.
ون گوگ و گوگن و سزان مسیر هنر مدرن را در سه شاخه باز کردند.
« ون گوگ»
برداشت امپرسیونیستی را به ما یاد داد. اینکه نقاش چطور می تواند با ضرب قلمهای خودش و با شور وعشق خودش ،هیجان را در نقاشی نشان دهد. او اولین و مهمترین نقاش اکسپرسیونیسم است.
« گوگن»
شاخه ی دیگری از نقاشی که به سراغ سمبلیسم و نشانه ها و استعاره ها رفت. او شاخصترین هنرمند سمبلیسم است.
« پل سزان»
وی مطلقا بر مسئله ی تکنیک تاکید داشت. او بیشتر از همه به تمام هنرمندان آموخت که نقاشی چقدر از ریاضی و هندسه بهر می گیرد.محتوا و مضمون در نقاشی های او کاملا کم اهمیت است .نقاشی او چیزی نیست جز آنالیز شئی.
سزان بدنبال عمق نبود. تا حد زیادی عمق را کاهش داد او در حقیقت آغازگر سطح گرایی است.
راه سزان را هنرمندان کوبیسم دنبال کردند.کسانی که آموزه های او را در درک شیئی و فرم و محتوا بیشتر عمق بخشیدند. مثل پیکاسو...
مدرنیسمها بر عنصر خلاقیت و ابداع تاکید و تکیه فراوانی دارند.
کشفیات جدید علمی راه گشای ابداع هنر پست امپرسیونیست بود. اینکه فرم و فضا را در یک هندسه ی جدید ببینیم. اینکه همه چیز نسبی است هم مکان و هم زمان. پس هنرمندان باید تصور و تصویر جدیدی از زمان و مکان داشته باشند و آنرا متفاوت تر به نمایش بگذارند( چیزی که کوبیسم به تمامی آنرا تجربه کرد)
مدرنیسم با جنبش اکسپرسیونیست و بعد از جنگ جهانی دوم به اوج می رسد زمانی که بخاطر شرایط بحرانی اروپا پایتخت هنری از پاریس به نیویورک منتقل می شود...
پایان بخش اول
چهل گیس